تبليغاتX
آستانه اي بر شعر کازرون - محبوبه لطیفیان
انجمن شعر شهرستان كازرون

بعضی شاعران و نویسندگان در انجمن ها پیش از اینکه به محیط انجمن شعر و داستان وارد شوند سابقه ی شاعری و نویسندگی داشته اند.البته افرادی نیز هستند که عضو هیچ انجمن و نشستی نیستند،و شاعر و یا نویسنده ای برجسته هستند.در این مورد که به طور کلی انجمن های ادبی تا چه حد در این مسیر مفید و موثرند،و یا اینکه عمدتن نقش اصلی آنها چه می تواند باشد جای بحث بسیار است.اما شاعران ونویسندگانی هم هستند که پیش از حضورشان در انجمن سابقه ای در این زمینه نداشته اند و قرار گرفتن در فضای انجمن و تلاش خودشان و از همه مهم تر راهنمایی ها،نقد ها و گفتگوهایی که هر کدام از اعضای انجمن در مورد نوشته ها و شعرهای او داشته اند در شعر و شاعری یا نویسندگیش سهیم بوده است.

محبوبه لطیفیان دانشجوی رشته ی جانور شناسی،و از افرادی است که پیش از ورود به انجمن شعر و داستان سابقه ی چندانی در این زمینه نداشته.اما در حدود یک سال و نیم حضورش در انجمن توانسته راه خود را بیابد و کارهای قابل قبولی ارایه کند.اگر چه به نظر می رسد هنوز برای رسیدن به جایگاهی ثابت و محکم در شعر به تلاش و همت بیشتری نیاز دارد.اینکه ایشان توانسته اند در این مدت کوتاه بدون سابقه قبلی چنین اشعاری را بسرایند،نشان از زمینه ی مستعد و امید بخش برای محبوبه است در شاعری.شعری که می خوانید از آخرین کارهای ایشان است،نظرات شما دوستان عزیز،در این راه یاریش خواهد کرد.    

 

  

  جیوه

  روی استخوان

  به صفر رسیدهM.latifiyan

  هوای رگ هایم مسموم است

   به هر حال

  یک هزارم چشم هایم را

  می دهم به هزار مرد دستانت

  تا بهشت را

  زیر پایی برباید

  که هر چهارشنبه ی آخر

  بلند بخوانم:

  «سرخی تو  از من ... »

  مجرمم

  که از تمامی دنیا

  قداستی را ربوده ام

  که شراب گیسوانش را به خلیج می سپرد

  تا دریا

   مستانه

           سر به خاک بکوبد

  و پوست پلنگ اندامش

  شیره ی ماه را بمکد

  این بند برای خدا

  که آرزوهای بزرگش را می شکند

  میان آدم های کوچک

  من «حوا»ترین آرزویی هستم

  که مردان در شیار رگ هایش جاریند

  و روی لب هایش به بلوغ می رسند

  □

  امشب

  شراب نوشیدم

  و با ببرهای وحشی ات

  تن

      به

             تن

  جنگیده ام

  تا شهید ترین ابر دنیا شوند و

  باران که زد

  پا به پایشان برقصم

 

  □

 

  این بند آخر

  مرا مصادره کن

  و ببر را از دهانم بیرون بکش

  که می ترسم از شعری که تا ته

  سر کشیده ام

  و گمان می کنم

  تمامی سنگ های آسمان

  رد پیشانیم را می شناسند.

                                           «محبوبه لطیفیان»

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:49  توسط آستانه  |