|
|
|
|
|
انجمن شعر و داستان شهرستان کازرون در فرهنگسرای نصراله مردانی برگزار می شود.امکانات موجود با کتابخانه ی پربار و بار ارزش زنده یاد نصراله مردانی که به این فرهنگسرا اهدا نمودند،در کنار مقبره ی ایشان، در میان بوستانی زیبا و حمایت های صمیمانه شهرداری کازرون و آقای جمال اژدری که این بار با شعرش به روز می شویم و جناب آل مجتبی مسول فرهنگسرا ، محیطی را برای شاعران و نویسندگان این انجمن ها فراهم نموده که اگر بگوییم مانند آن را کم می توان یافت ادعایی دور از واقعیت نیست.وبلاگ فرهنگسرای زنده یاد نصراله مردانی با نام ستيغ سخن و با مدیریت جناب محمد علی آل مجتبی فعالیت های روزانه و هفتگی فرهنگسرا ارایه می کند.فرنگسرا جایگاه هر روزه ی شاعران و نویسندگان انجمن ماست. و اما جمال اژدری کازرونی.از سال 1370 شعر را به طور جدی آغاز کرد و تقریبن در همه ی انجمن های شهر عضویت داشته مخصوصن در انجمن شعر شهرستان کازرون.به همین دلیل در میان اعضای انجمن کمتر کسی را می توان با سابقه ی ایشان نام برد.در سال های اخیر همراهی و حمایت های با ارزشش برای فعالیت شاعران وهنرمندان در فرهنگسرا بر هیچ کس پوشیده نیست.اگر تا امروز شعری از ایشان ارایه نشده به دلیل اصرار خودشان در این مورد بوده است.شعرهایی که از جمال اژدری می بینید کارهای کلاسیک ایشان است که البته چندان جدید نیست، کارهای سپید جمال نیز به زودی به وبلاگمان اضافه خواهد شد که من مخصوصن علاقه ی خاصی به آنها دارم.در شعر راه خودش را می رود و به دور از درگیری ها و جریان های مختلف و البته با آگاهی از آنها شعر می گوید.بدون شک زمانی که با شعرهای آزاد و سپید ایشان به روز شویم بیشتر به این نکته پی خواهید برد.توضیحات بیشتر را در آن زمان برای جمال اژدری و شعرش خواهیم داشت. سلامتیش را آرزومندیم و در انتظار نقدها و نظرات شما عزیزان هستیم. "شهرام مدبری" (1) و تنها صداي قدمهاي سردي به جا مانده از كاروانها در اين كوچه باران نمي بارد و دست شاعر پر از حس انكار مگر باز با طرح گندم بخواند تمام شب از ناودانها نشاني نمانده است جز از تو اي آرزوهاي شبهاي شرجي كه با نقره و نور و مغرور مي ريختي بر شب پله كانها و مي آمدي با دو چشمان آبي ترازآب و اندامي از نور و مي سو ختي شعله ور بر سر نابساماني آسمانها تو هم مثل من مثل فرياد اين باغهاي به تاراج رفته چه زخم عميقي نشسته است بر شانه هايت از اين بي نشانها همين است! يك شانه ی خسته يك درد پيوسته هر روز با ماست همين است! آهسته آهسته گم مي شوي در خم داستانها... ![]()
(2)
« تقديم به استاد كابلي » دلم هواي تو دارد چقدر مي شكني چقدر مست فراز و فرود خويشتني چقدر مثل طلوع ستاره از آفاق شروع مي شوي و صبحدم كنار مني چقدر چشم تو مي آورد خيال خراب چقدر مست و بهاري چقدر نسترني دمي كه ني به نواي شكسته مي سوزد تو آن شكسته ترين نينواي سوختني نه از مني نه از اين طرح مانده درتكرار تو آن مني كه دمادم به بودن و شدني تو آن مني كه به لبخندي از تو مي شكنم من آن توام كه به يك بوسه سخت مي شكني (3) صداي آسمان در ضلع خاموش زمان هر بار نامحسوس مي افتاد خيالي سهمگين بر استخوانهاي زمين چون هولي از كابوس مي افتاد تمام خشم و عصيان زاده مي شد، آدم از تاريكي تقدير برمي خاست و آنگاه از شكاف آسمان فريادي از خاموشي فانوس مي افتاد ميان گردباد آيه هاي سوخته ، باراني از شيون فرو مي ريخت در آنسو قحط سالي هاي كنعان در شبيخونهاي اقيانوس مي افتاد و از يك نابرادر قصه هايي گنگ مي گفتند و ما را گيج مي كردند عصا در انحناي نيل جا مي ماند و آنگاه نعره در ناقوس مي افتاد خدا را؛ باز ياري در دل غاري و مردي بر سر داري به خود پيچيد قلم از سايه ی افسوس بر مي خاست و در پنجه ی سالوس مي افتاد و هي مانديم و مي مانديم در شبهاي بارانيّ از اندام او سرشار و مي ديديم در مرز رهايي ناگهان از دست شب فانوس مي افتاد و مي بينيم باران باز هم مي بارد و ما را به سمتي سبز مي خواند به سمت چشمهايي هور قليايي كه آدم هر شبش پابوس مي افتاد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 21:57 توسط آستانه
|
|
||