|
|
|
|
|
شهرام مدبري
‹براي زنده ياد محمد مختاري› انگار عشق كمي از ياد رفته است روياي خوب و مجسمي از ياد رفته است "از چشم من فراتر اما"كسي نرفت * آنجا كه عشق ، ماتمي از ياد رفته است "هرگز ستاره اي ندرخشيد"و ماه و مهر آيينه هاي مبهمي از ياد رفته است آيا هنوز مي شود از كس خبر گرفت؟ "يا خود تمام آدمي از ياد رفته است؟" وقتي تمام حادثه ما را شكست و برد خواهند گفت:اين غمي از ياد رفته است * قسمت هاي درون ‹ " › برگرفته از اشعار زنده ياد محمد مختاري هستند خرداد 1380
***
باور نمي كنند آب ، آينه را مكدر مي كند و شيشه هاي دودي هواي اتاق را از پنجره طالع را كه مي بيند − كولي − ؟! بگو : گردباد وقتي تمام مي شود كه يال سياه حوصله اش سر نرفته باشد از صداي اسطرلاب شباهنگام − دريا كه در مد تمام باشد − كدام آينه شروه اش را دلگير سر نخواهد داد ؟ پرنده ، فانوس را كه بشناسد سر به صخره نمي كوبد باور كن باران پاروهايت را نديده بود كه اينگونه عينكت را غبار گرفته مي بينم
***
دارد به جانم لرز مي افتد ، رفيق ؛ انگار پاييزم دارم شبيه برگ هاي زرد و خشك از شاخه مي ريزم در خود فرو مي ميرم و چشمي مرا اينسان نمي بيند آهسته دارم مي روم از دست ، من با خود گلاويزم دارد به گرد خويش مي چرخاندم هر لحظه ، هر ساعت من عقربه ؟! نه ... مثل عقرب زهرها در خويش مي ريزم دارد به گرد خويش مي چرخا ... نه ... من در خويش مي پيچم من مار ؟! نه ... من مار زخمي ؟! نه ... ولي از زخم لبريزم سرشار از زخمم بيا ، زردم بيا ، دستت نمك دارد تا شور انگيزانيم ، با شوق از اين خاك برخيزم □ □ □ برفي ، زمستاني ، تگرگي ، نرم نرمك مي رسي از راه دارد به جانم لرز مي افتد ، رفيق ؛ انگار پاييزم پاييز 85 سيد محمد علي آل مجتبي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:5 توسط آستانه
|
|
||