|
|
|
|
|
گاهی دلم برای بعضی چیزها می سوزد.یا شاید دلم برای بعضی چیزها می گیرد.یا شاید بد جور هوایش را می کند.مجسم کنید که همه ی توان و زندگیتان را در مسیری بگذارید و بعد ببینید که تنها چیزی که از این تلاش برداشت نمی شود،همان است که مقصودتان بوده.مثل وقتی که عده ای پوچی و بیهودگی خود را به «هدایت» مانند می کنند و غرق شدن در مرداب ذهنیت خودشان را به خودکشی او.مثل وقتی که عده ای هرزگی و روزمرگی خود را با مرز شکنی و جسارت فروغ برابر هم می گذارند.خیلی از فروغ نوشته اند و خوانده ایم.اما کاش از دردی که امروز فروغ می کشد هم بخوانیم.شاید عظمت،گستردگی و عمق اندیشه اش را ویران نکنیم. باور کنیم که اگر مرزی شکسته شد،همه کهنه بودند و شایسته حذف که جسارتی اندیشمندانه می خواست و «درک هستی آلوده ی زمین» نه آلوده کردن درک و هستی خود.چقدر دوستش دارم... " ...من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش ..."
باز هم با امیدفرهاد پور به روز می شویم،در پست های قبل درباره اش نوشتم و این بار در ظهیرالدوله شعر گفت. برای فروغ....و شعری دیگر برای دوستی دیگر.بخوانید و باز هم چشم به راه نقدهایتان هستیم.شاد باشید و سربلند. «شهرام مدبری»
«به معشوقه ای که عشق را بالا نمی آورد برای:فروغ»... یا می رسم به ابتدای جهان و یا سقوط می کنم در سراشیبی "ظهیرالدوله" ! قدم که از قدم برداشته شود غبار از نفس این سنگ بر نمی خیزد و پنجره درست به جایی می رود که تو چراغ به دست اجابتم کرده ای ! حالا فرقی نمی کند اینجا خانه ی من باشد یا خانه ی تو بهتر است که رمل بیندازیم تا آن مهربان در ازدحام کوچه گم نشود « امید فرهادپور تهران 21/11/85»
«به دوست تازه یافته ی دیرینه ام "رضا نجد سمیعی" » به جای اینکه از چشم هایت بگویم دست به دامان تقدیرم و بهتر از هر کس دیگری این پله ها را - بی نفس – طی خواهم کرد ! به جای اینکه از دست هایت بنویسم و آن رنج بلند پنهان در پیشانیت اعتراف می کنم دیگر نامه هایم بدون آدرس نخواهند ماند و Sms ها در سرگیجه ی مدارهای مسموم گم نمی شوند اگر پاهایم به «فرصت» برسند پلاک 68 طبقه ی سوم را به جانمازم زده ام !
امید فرهادپور ۲۷/۱۱/۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:8 توسط آستانه
|
|
||